آرزو می کنم هیجان زده شوی ؛
مثلا بعد از سالها ، عشق دوران نوجوانی ات را ببینی و به یادِ اولین حرف های عاشقانه ی زندگی ات بیفتی ،
مثلا بعدِ مدت ها کنار کسی بنشینی که حضورش ، ضربانِ قلب تو را تندتر کند ،
مثلا از کسی که دوستش داری حرف هایی بشنوی که حالت را بهتر کند ،
یا در غمگین ترین شرایط زندگی ات با عزیزترینت به یک مکان دنج و شگفت انگیز سفر کنی ، یا این که اسطوره ی زندگی ات را اتفاقی در یک خیابانِ خلوت ببینی ...
دنیا پر است از اتفاقات و چیزهای هیجان انگیز ،
آرزو می کنم بیفتد برایت آن اتفاق خوبی که فکرش را هم نمی کنی !
نرگس صرافیان طوفان
میدانم که دوستش دارید
عشقتان را میگویم
ولی خب بیایید و کمی سیاست هم بخرج بدهید من یادتان میدهم
مثلا صبح بخیر و شب بخیر هایش را با استیکر بدرقه نکنید
حتی اگر دستتان بند است
شاید شما متوجه نشوید ولی پشت آن کلی ذوق نشسته
که یکهو کور میشود یا مثلا وقتی حرف میزنید چاشنی قربان صدقه مبادا فراموشتان شود
مبادا فراموش کنید بگویید پیراهنی که تازه خریده
چه به رنگش می آید یا وقتی چشم در چشم هم حرف میزنید یادتان نرود یکهو صورتش را بگیرید و تا جایی که راه دارد بچلانیدش تا خستگی قلبتات در رود مبادا یادتان برود
راستش میدانی من معتقدم آدم به همین دلخوشی های کوچک بند است .
میگم دلبر
بذار بقیه هرچى میخوان بگن!
بذار بگن ته این راه یه سنگِ بزرگه که سرم محکم میخوره بهش، سرگیجه میگیرم و دستآتو گم میکنم!
بذار روزى هزار بار مغزم، قلبمو بنشونه رو صندلى و جلوش رژه بره و نصیحتش کنه که: یکم منطقى باش، اشتباهه این راه!
بذار...
اما تو فقط بذار دستاتو تو دستم و محکم بگیرش!
انقدر محکم که استخونهاىِ دستم درد بگیره اصلا! انقدر که سر گیجه، تن گیجه، دنیا گیجه و هر فلان گیجهاى گمت نکنه!
خُب؟!