خاطرات

خاطرات

خاطرات

خاطرات

میگم دلبر

بذار بقیه هرچى میخوان بگن!

بذار بگن ته این راه یه سنگِ بزرگه که سرم محکم میخوره بهش، سرگیجه میگیرم و دستآتو گم میکنم!

بذار روزى هزار بار مغزم، قلبمو بنشونه رو صندلى و جلوش رژه بره و نصیحتش کنه که: یکم منطقى باش، اشتباهه این راه!

بذار...

اما تو فقط بذار دستاتو تو دستم و محکم بگیرش! 

انقدر محکم که استخون‌هاىِ دستم درد بگیره اصلا! انقدر که سر گیجه، تن گیجه، دنیا گیجه و هر فلان گیجه‌اى گمت نکنه!

خُب؟!