خاطرات

خاطرات

خاطرات

خاطرات

روز سوم

صبح بدون صبحونه از خونه زدم بیرون. مادرم گفت صبحونه درست کنم که قبول نکردم. گفتم میرم سر کار میخورم. یکی از بزرگنرین مشکلاتی که گریبانگیر مردها میشه تهیه ناهار و شامه. صبحونه رو براحتی  میشه حل کردو بیسکویتی یا کیکی خرید و خیلی سرپایی مشکل رو حل کرد . اما خب برای ناهار و شام اینطوری نیست. باید یک فکری براش بکنم . بخصوص برای من که تقریبا غذای سالم و رژیمی میخورم.  از سر کار که برگشتم ناهار خوردم و وسایلمو مرتب کردم .  چند روزی بود که باشکاه نمی رفتم.  باید یک باشگاه خوب پیدا میکردم . با کمی جستجو یک باشگاه پیدا کردم و برای تمرین رفتم. خوب بود . خیلی احساس غربت میکردم.   بعد از باشگاه برادر کوچیکه و همسرش برای شام اومدند. بندگان خدا حرفی نزدند که من ناراحت نشم. بعد از جدایی برای اولین بار بود که منو میدیدند. ولی یکی از بزرکترین چیزهایی که ازارم میده احساس و نگاه های پدر و مادرم بود که بمن داشتند. به هر حال کی از شکست فرزندش خوشحال میشه؟!

 

 

 

 


 

 

 

 


 

 

 

 


روز دوم


امروز سر کار نرفتم  و صبح زود بیدار شدم  و یک پست در وبلاگ دیگرم که درباره شعر و ترانه هست گذاشتم  و  باهام تماس گرفتد که  برای وکالت ماشین و خونه  به محضر برم. منم مثل یک پسر حرف گوش کن سریع ربه محضر رفتم ،  یک مقدار خیلی کمی  پول کم داشتم که اونم ازم چک‌کرفتند تا یکماه بهشون بدم. خدا خیرشون بده ، بعد از ۲۲ سال زندگی آنقدر اعتبار داشتم که برای چند غاز آبرومو  نبردند و یک ماه بهم مهلت دادند. ( اگر ۲۲ سال از جلوی هر مغازه ای بدون سلام و علیک فقط  رد میشدم الان صاحب مغازه از دم قسط بدون چک و سفته بهم جنس میداد) بعد برگشتم خونه ی پدری و رفتم طبقه سوم که یک  سوییت داره که تبدیل به انباری شده ( مستاجر طبقه دوم هم هر چی می‌توانسته ریخته جلوی درش.) درب اونجا رو با بابام درست کردیم و باید کلی تمیز و تعمیر کنم. البته یک فکرهای برای بازسازیش دارم که ببینم  تقدیر چه میخواهد ساعت ۵ .کلاس داشتم  دوش گرفتم و بزور لباس پیدا کردم و  برای تدریس راهی. آموزشگاه شذم.  وسط کلاس یکی از دوستان همسر سابقم زنگ زد  و میخواست مثلا پادر میانی کنه که  بهش گفتم ظاهرا در جریان نیست و خیلی از کارها تموم شده و اونا هم به من اعلام کردند که هر چه زودترخانه را ترک کن ر و من هم  موارد مورد توافق رو به نام ایشان  زدم . دیدم راضی نمیشه و کماکان حرف خودش رو میزنه که گفتم ببخشید وسط کلاس هستم و خلاص!!  دیر وقت از اموزشگاه برگشتم . تا برسم خونه ساعت 9 شده بود. شام خوردم و یک قسمت از سریال سیلو رو نگاه کردم. 


روز اول


شب اول خسته بودم و بعد از کمی صحبت با یکی از دوستان خوابیدم . صبح که بیدار شدم صبحانه و ناهار نداشتم. البته قبلا صبحانه رو خودم درست کرده  و نوش جان میکردم ولی خب خیلی دوست نداشتم در یخچال دیگران رو باز کنم هر چند که بخجال  خونه ی پدر و مادرم باشه. بییخال صبحانه شدم و ناهار هم یک تن ماهی گرفتم. غروب باید میرفتم بنگاه و خانه را به نام همسر قبلی انتقال میدادم. با این که خودم پینشهاد خانه و ماشین را برای مهریه داده بودم و لی برادر همسر قبلی که به زور سالی یک بار به من زنگ میزد روزی چند باز تماس می گیرد و برای قرار محضر و بنگاه تاکید می کند،  فکر کنم  نگرانه  که  نکنه من پشیمان شده باشم


مقدمه

امروز پس از20  سال زندگی مشترک و بر اساس تصمیم بر جدایی توافقی ، خونه ی که زمانی مالکش بودم را ترک کردم . و خیلی عجله ای وسایلم که شامل لب تاپ و چند دست  لباس خانگی و رسمی و چند کارتن کتاب تخصصی و تاریخی و ادبی و فلسفی بود را  بدون هیچ ترتیبی و روی هم روی هم برداشتم و تو ماشین ریختم و به خانه پدری نقل مکان کردم. قرار نبود انقدر هول هولی باشه ،  البته من هم توقع برگزاری مراسم تودیع و بدرقه نداشتم اما دیگه اتوقع این رو هم نداشتنم که  با  پیامک اعلام کنند که هر چه زودتر خانه را خالی کن  !خانه ای که شاید کل هزینه اش رو خودم داده بودم و اون رو به علاوه یک ماشین  در قبال مهریه تقدیم کردیم.

قبل از این که رسما خانه را ترک کنم با خودم قرار گذاشته بودم که هر کسی پرسید چرا جدا شدید بگم تفاهم نداشتیم. عدم تفاهم دلیل بسیار عالیه که به افراد کنجکاو و تقریبا بیکار نشون میده که طرف قصد نداره چیزی از زندگیش بهت بگه و وقت گرانبهاتو بیش از این صرف این موضوع نکن !

ساعت 10 شب بود که به خانه پدری رسیدم . خوشبختانه پدر و مادرم خانه نبودند که این باعث شد کمی اسوده تر باشم . یکی از کابوسهای این چند وقته این بود که این بندگان خدا ناراحت نشوند که در این مرحله بخیر گذشت . هر چند  وقتی میامدند و وسایلمو میدیدند متوجه میشدند.  

مدتها بود که به این جریان فکر میکردم که لحظه  ترک خانه ای که سالیان سال اونجا زندگی کردم    باید خیلی سخت باشه ،  جواب خانواده رو چی بدم ومشکلاتدیپر...  مخصوصا که خانه پدری در یک محله قدیمی قرارداشت و ما هم از قدیمی های محل بودیم و تقریبااکثریت ما رو میشناختند و حتما چند  بار که منو میدیدند به کل ماجرا پی میبردند . دیگه باید جواب همسایه ها رو میدادم و اصلا چی میگفتم . به همه ی این ها افراد فامیل رو هم اضافه کنید.

ولی زمانی که رسیدم اصلا حس بدی نداشتم و انگار که اصلا از اول اونجا زندگی میکردم در حالی که  تقریبا بعد از 20 سال اولین شب رو اونجا میگذروندم.  وقتی وسایل رو وسط اتاق ریختم . نیم نگاهی به خرت و پرتهام انداختم.واقعا چیزی ندارم که ارزش مادی داشته باشه. چرا انقدر این 20 سال حرص زدم  . همه خرت و پرت هایی که در قست صندلی عقب ساینا به اضافه چهار کارتن کتاب که در صتدوق جا شده بود کل دارایی من از زندگی بود.

از اول تصمیم داشتم خاطرات بعد از جدایی رو بنویسم که هم برای خودم سرگرمی جدیدی باشه  و هم این که شاید کسی مشکلاتی مانند من ذاشته باشه و با نوشتن خاطراتم بتونم کمکی در جهت ارامش خاطر این دوستان کرده باشم. برای همین خاطراتم هر روز به صورت خلاصه د رین وبلاک مینویسم که ببنیید یک مرد مطلقعه می تونه با چه مشکلات و مسایلی در گیر شود.